صفحه اصلی تماس با ما عناوین مطالب پروفایل
اوقات شرعی
پسران وبلاگي كانون


 

               

[ شنبه چهاردهم دی 1387 ] [ 12:57 ] [ ونوشه ]

دانستنی ها

*کانگروها قادرند ۳ متر به سمت بالا و ۸ متر به سمت جلو بپرند.

*قلب میگو در سر آن واقع است.

*گونه ای از خرگوش قادر است ۱۲ ساعت پس از تولد جفت گیری کند.

*دارکوب ها قادرند ۲۰ بار در ثانیه به تنه درخت ضربه بزنند.

 *سالانه ۵۰۰ فیلم در امریکا و ۸۰۰ فیلم در هند ساخته میگردد.
 

برچسب‌ها: دانستنی ها
ادامه مطلب
[ چهارشنبه بیست و ششم آذر 1393 ] [ 14:38 ] [ ونوشه ]
درکارگاه داستان نویسی خلاق مرکز قرار شد با اعضا به نقد رمانهای کانون بپردازیم. در این راستا اقدام به برپایی کلبه کتاب کردیم تا اعضا بیشتر به سمت رمانهای کانونی سوق پیدا کنند.

در اولین جلسه کلبه کتاب، رمان"لالو" را انتخاب کردیم و با اعضا به دورخوانی چندین صفحه ازآن پرداختیم. سپس با هم به نقد شخصیتها و نوع زبان داستان و آداب و رسوم قوم ترکمن پرداختیم.

قرار شد چند نفر از اعضا که تمایل دارند کتاب را به امانت ببرند تا در نشست بعدی ادامه کار را با نظرات سازنده خود اعضا دنبال کنیم.

 

 

[ شنبه پانزدهم آذر 1393 ] [ 0:31 ] [ ونوشه ]
-سلام مادر!

-سلام دخترعزیزم

-مادرجون، من خیلی خوشحالم...چون من یه دختر استثنایی ام!

-عزیزم، فکرکنم تو خیالاتی شدی!

-نخیر، سارون به من گفت که من درآینده میتونم با حیوانات صحبت کنم

مادرخندید وگفت: هانی! برو درست رو بخون و به این حرفای مسخره گوش نکن. درضمن من میخوام یه سر به مادربزرگت بزنم، غذات حاضره، خداحافظ.

تودلم گفتم: حالا می بینی...

غذامو خوردم و بعد مشغول بازی شدم. اونقدر بازی کردم تا خوابم برد. ازخواب که بیدارشدم حرفای سارون منو به فکرفرو برد. من حدود سه ساعت به رویا رفته بودم! طوری که تکالیف ودرس و امتحان یادم رفت!

فردا صبح به مدرسه رفتم. معلم به کلاس اومد وگفت: بچه ها، آماده بشین برا امتحان.

با خودم گفتم: وای، من درس نخوندم...

معل مبرگه ها رو پخش کرد و مراقب بود کسی تقلب نکنه. به سوالا جواب دادم و از کلاس خارج شدم

بعدازچند دقیقه معلم نمره ها رو خوند. باورم نمیشد! با اینکه اصلا درس نخونده بودم نمره کامل گرفته بودم!

بعد همه ماجرا رو برا خانم معلم تعریف کردم. اون گفت: عزیزم تو دختری استثنایی هستی!

نمی دونید ازشنیدن حرفش چه حسی داشتم!!!

 

                                                                                       نسترن خادملو-13ساله

[ سه شنبه یازدهم آذر 1393 ] [ 12:35 ] [ ونوشه ]

مرکز فرهنگی هنری بهشهر در سالروز فرمان تاریخی امام خمینی و تشکیل بسیج  

مستضعفین میزبان یکی از بسیجیان هشت سال دفاع مقدس بود. آقای عباس فرقانی  

برادر شهید مهدی فرقانی و از رزمندگان دوران دفاع مقدس است. در این برنامه آقای  

فرقانی درباره علت و چگونگی تشکیل بسیج در آذرماه 1359 و نقش بسیج در دفاع از  

انقلاب اسلامی برای بچه ها صحبت کردند. همچنین نحوه عضویت در بسیج را برای اعضا  

توضیح داده و بچه هارا به شرکت در برنامه های پایگاه بسیج محل تشویق کردند. آقای  

فرقانی جوایز برندگان مسابقه کتابخوانی هفته کتاب و برندگان مسابقه وبلاگ نویسی  

رضوی  را اهداکرده و سپس از طرف بسیج  پایگاه نقاش محله به همه ی بچه ها  

هدایایی دادند. ما هم برای ایشان و همه ی بسیجیان  کشور عزیزمان آرزوی 
 

سلامتی می کنیم.  

    

    

[ پنجشنبه ششم آذر 1393 ] [ 12:29 ] [ ونوشه ]

نمایشگاه کتاب کانون بهشهر امروز به کارخود پایان می دهد.فعالیتهای مختلفی در هفته  

کتاب در این مرکز انجام شد که بحث کتاب ، مسابقه جدول، مسابقه کتابخوانی، نمایشگاه  

کتاب و تقدیر از  اعضای کتابخوان از آن جمله اند.   

 

  

 

[ شنبه یکم آذر 1393 ] [ 15:0 ] [ ونوشه ]

 امروز دانش آموزان مدرسه های حافظان وحی - شاهد پسران و شاهد دختران مهمانان  

نمایشگاه کتاب بودند. بچه ها ضمن خرید کتاب با فعالیتهای کانون نیز آشنا شدند.

[ سه شنبه بیست و هفتم آبان 1393 ] [ 14:55 ] [ ونوشه ]

امروز دانش آموزان دبستان غیردولتی رشد مهمان نمایشگاه کتاب بودند. همچنین مدیرو  

معاون اداره آموزش و پرورش ، رئیس و معاون اداره فرهنگ و  ارشاداسلامی و رئیس  

کتابخانه عمومی بهشهر از نمایشگاه  کتاب کانون بازدید کردند. در این بازدید روسای  

این ادارات با فعالیتهای مختلف کانون آشنا  شده و برای همکاری بیشتر اعلام آمادگی  

کردند.  

 

 

 

[ یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393 ] [ 14:41 ] [ ونوشه ]

از امروز24آبان 93 نمایشگاه کتاب کودک ونوجوان در کانون پرورش فکری کودکان ونوجوانان  

بهشهر به مدت یک هفته برپا می باشد. در اولین روز این نمایشگاه تعدادی از دانش آموزان  

دبستان پسرانه شاهد مهمان کانون بودند.   

 

 

 

[ شنبه بیست و چهارم آبان 1393 ] [ 14:42 ] [ ونوشه ]

 گوشه هایی از فعالیتهای اعضای کودک ونوجوان در ماه محرم 

  

تعزیه

  

مداحی و سینه زنی

   

مسابقه

  

کارگاه ادبی

  

 

نقاشی

[ شنبه هفدهم آبان 1393 ] [ 13:12 ] [ ونوشه ]

اشکهایش مانند باران ازچشم هایش فرود می آمد. شاید منتظرقطره ای شیر و یا آب بود. ازتشنگی توان اشک ریختن هم نداشت.لبهایش خشکیده بود وانتظارمی کشید که مادر به او شیر بدهد.

بعضی گریه میکردند ، همه تا آخرین نفس با شجاعت جنگیدند. اینجا بود که نشانه های دوستی با دوستان خدا ودشمنی با دشمنان خدا آشکارشد.

کاش من باران بودم و در نینوا می باریدم و حالا اینطورشرمنده عباس نبودم که تا آخرین لحظه برای عشق به برادرش ایستادگی کرد.

عباس(ع) برای پروانه های تشنه لبی که درخیمه ها منتظر آب بودند جنگید اما حیف که قطره ای آب هم بدست نیاورد.

ای خورشید تابان خیمه ها! کاش بودم ودرجنگ با دشمنانت شرکت میکردم اما افسوس...

آرزو دارم اشکهایم را برای کربلا بریزم تا مرا بطلبد. حالا شهرهم لباس سیاه برتن کرده ...ای امام خوبیها...به دادم برس


                                                                                        مریم حسن زاده-11ساله

[ پنجشنبه پانزدهم آبان 1393 ] [ 10:32 ] [ ونوشه ]
"محمد جواد فلاحتی" یکی از اعضای شاعر نوجوان مرکز، درجشنواره ادبیات کودک و نوجوان

رضوی شهرکرد درسال92 برگزیده شد و شعرش نیز درکتاب جشنواره به چاپ رسید.

 ازین عضو پرتلاش تشکرمی کنیم و آرزومند موفقیتهای روزافزونش هستیم 

 

 

 

[ چهارشنبه هفتم آبان 1393 ] [ 15:49 ] [ ونوشه ]

باز این چه شورش است که در خلق عالم است

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

بازهم محرمی دیگر رسیدو خیمه های عاشقی در سرتاسر قلوب شیعیان برپاشد و

صدای هل من ناصر امیر عاشقان حجت را بر تمام مدعیان سینه چاک تمام کرد.

اینک این گوی و این میدان. باید تشنه باشی تا به حلقه ی عاشقان راهت دهند.

 پس اگر تشنه ای این عطش برتو مبارک باد.

[ یکشنبه چهارم آبان 1393 ] [ 12:31 ] [ ونوشه ]

بادبادک امید شادی دانش و آرامش

ماسکهای اعضا

کاردستی

سفالگری

اجرای نمایش خلاق با استفاده از عروسکهای انگشتی

مسابقه

قصه گویی

آشنایی با کانون

[ پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393 ] [ 13:43 ] [ ونوشه ]

 

      

       

 

   

 

   

[ چهارشنبه بیست و سوم مهر 1393 ] [ 15:4 ] [ ونوشه ]

روز پنجشنبه 17/7/93 به مناسبت هفته ملی کودک جشن غنچه های امید در مرکز

 بهشهر با حضور تعدادی از اعضا و مادران آنها برگزارشد. برنامه های این جشن  را

می توانید در عکسهای زیر ببینید:

                تلاوت قرآن                                                         شعرخوانی

                     قصه گویی                                                   نمایش خلاق

         مسابقه برای بچه ها                                       مسابقه برای مادران


[ سه شنبه بیست و دوم مهر 1393 ] [ 16:0 ] [ ونوشه ]

همزمان با روزهای خاطره انگیز هفته دفاع مقدس اعضا و مربیان مرکز بهشهر با انجام

فعالیتهای مختلف فرهنگی هنری و ادبی یاد و خاطره شهدای عزیز و رزمندگان و جانبازان

هشت سال دفاع مقدس را گرامی داشتند.  

برنامه های انجام شده در هفته دفاع مقدس در مرکز بهشهر عبارتنداز:

تشکیل کمیته کودک ونوجوان ٬ برپایی نمایشگاه عکس و نقاشی در پارک ملت٬

معرفی شخصیت ٬معرفی وقایع و ایام ٬پخش فیلم ٬نقاشی ٬کارگاه ادبی ٬

نمایش خلاق٬ روخوانی کتاب و قصه گویی

نمایش خلاق

تصویرنویسی

نقاشی

نمایشگاه در پارک ملت

 

[ یکشنبه ششم مهر 1393 ] [ 15:53 ] [ ونوشه ]

اسم من سیاوشه معروف به سیا! اون موقعا که 19 سالم بود تو محلمون فقط من کبوتر داشتم.کنارشغل شریف کفتربازی نوارکاست هم می فروختم که اون وقتا جرم بود و بچه های کمیته ما رو میگرفتن. هفته ای یه بار تو محله مون یه یارویی می اومد بهش می گفتن "عمو تک تیرانداز". یه تفنگ بادی با یه سیبل تیراندازی داشت. 10تومن میگرفت میذاشت سه تا تیربندازی ، یه تیرم دست گرمی میداد. خلاصه با بچه ها کلی صفا میکردیم. اینم بگم من همیشه هرچهارتا تیرو به هدف میزدم.

یه داداش داشتم خیلی باحال بود، ازاون بچه مذهبیا که هرشب مسجد بود. آقا این داداشمون زد به سرش بره جبهه با بعثی ها بجنگه. فکرمی کنین چه جوری رفت؟ با رضا یت نامه جعلی سه بارخواست فرارکنه نشد. یه بار به بهونه حموم عمومی ساک جبهه اش رو بست!


ادامه مطلب
[ شنبه پنجم مهر 1393 ] [ 16:39 ] [ ونوشه ]

نورش را از دور می دیدم. قدمهایم را تندترکردم تا به او برسم. ایستادم...بدون هدیه نمیشد!

اما چه هدیه ای که لایق او باشد؟ فکرنمیکنم چیزی وجود داشته باشد که برایش مناسب باشد!

من هم تا به حال او را ندیده ام، اما مادرم می گوید او بسیار زیباست و عطر او از همه گلها

خوش بوتر است...دستهای نوازشگرو گرم است و دلی مهربان و پاک دارد

چشمهایم را ریز کردم، او نزدیکتر شده بود. لباسم را مرتب کردم و گلی سرخ چیدم و به سمتش

حرکت کردم...باور نمیکردم! بالاخره به او رسیدم، گل سرخ را به او دادم. با مهربانی گل را بویید

و گفت:"بوی جدم را میدهد"

صدایش چه دلنشین بود...چشمهایم پراز اشک بود، زانوهایم می لرزید، طاقت نیاوردم و زانو زدم،

دامنش را گرفتم. او دستم را گرفت ومرا بلند کرد

خدایا! چه زیباست لحظه های درکنار او بودن...

 

مریم حسن زاده-11ساله

[ پنجشنبه سوم مهر 1393 ] [ 14:11 ] [ ونوشه ]

روز پنجشنبه 93/6/27 جشن قصه باحضور اعضا و تعدادی از مادران برگزارشد.

در این جشن مادران برای بچه ها قصه گفتند و بچه ها هم برنامه هایی را در

حضور مادران اجرا کردند.

 

[ سه شنبه یکم مهر 1393 ] [ 10:47 ] [ ونوشه ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>