اهالي محل صداي او را شنيد و پيش خود گفت : اين درويش كه كار بدي نكرده و به ظاهر انسان
پاك و شريفي است اما من بلايي به سرش مي آورم كه با آنكه خود گناهي نكرده است دچار بلا
شود و ديگر اين جمله را به كار نبرد و حرفش غلط از آب درآيد . زن به خانه رفت و تكه ناني را به زهر
آلوده كرد و به مرد درويش داد . مرد درويش خدا راشكر كرد و راه افتاد . او در ميان راه پسركي را ديد .
پسرك با ديدن چهره درويش و مهربان او گفت : من ساعت هاست كه بازي كرده ام و حسابي
گرسنه ام شده است و توان آن كه تا خانه را بروم ندارم درويش با آنكه خود گرسنه بود تكه ناني را
كه از زن گرفته بود به پسرك داد . پسرك آن را خورد و ناگهان حالش به هم خورد . بچه ها با عجله به
سراغ مادرش رفتند و به او گفتند كه حال پسرش به هم خورده است . زن سراسيمه به راه افتاد و
فرزندش را در حال مرگ ديد و درويش را بالاي سر فرزندش . زن بلافاصله درويش راشناخت و به او
گفت : تو اين جا چه مي كني ؟ درويش گفت : پسرت گرسنه بود ناني راكه به من داده بودي به او
دادم تا گرسنگي اش برطرف گردد . زن كه از حيرت و تاسف توانحرف زدن نداشت با خود گفت :
راست گفتي : هرچه كني به خود كني ، گر همه نيك و بد كني
علی زارع اشرفی





























